ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
206
قصص الانبياء ( فارسى )
بفرستاد تا بيامد و كوهى بر سر ايشان بداشت يك فرسنگ در يك فرسنگ ، همچندانى كه لشكر ايشان بود تا نزديك رسيد چنان كه خبر داد : وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ . « 1 » قوله تعالى : وَ رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ . « 2 » و آنچنان بود كه جبريل كوه فرو مىآورد . موسى بانگ مىكرد بگيريد توريت را : خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ « 3 » . چون بديدند كه كوه بريشان نزديك آمد ، همه به سجده رفتند . يكى نيمهء روى بر زمين نهادند و يك نيمه ] b 49 [ بسوى كوه مىنگريستند تا بر ايشان فرود مىآيد يا نه . و ازين معنى است كه سجدهء جهودان بيك نيمهء روى باشد . آنگاه بپذيرفتند به سختى از بيم عذاب . فامّا قاصّان گويند كه مردى بودست نام [ او ] عاج بن عوج ، كوه او برداشت ، و اين دروغست كه آرنده و بردارندهء آن كوه جبريل بود . چون توريت بپذيرفتند جبريل كوه باز جاى خويش برد و درست اينست . پس بنى اسرايل مىبودند بر آن جمله و شريعت مىورزيدند همچنان بدشخوارى ، و در هر چيزى حيله مىكردند تا از بس سختى و دشخوارى كه مىكردند كار بديشان سخت و دشخوار مىشد . و رسول را گفتهاند صلّى اللّه عليه و سلّم : لا تشدّوا اموركم على انفسكم فانّ بنى اسرايل شدّد و افشدّد اللّه عليهم . پس چون روزگار برآمد بنى اسرايل بيامدند و موسى را گفتند ما را وعده كرده بودى كه ملك تعالى ما را عطايى دهد كه ما را بر جهانيان فضل بود . موسى گفت تا من از ملك تعالى بخواهم . موسى چند روز دعا همىكرد و بنى اسرايل همچنين تقاضا همىكردند تا يك روز همه مهتران گرد آمدند ، و گفتند كه موسى همىگويد كه خداى تعالى با من سخن مىگويد ، نيست اين چنين كه او مىگويد ، اگر درستست بايد كه كلام حق نيز ما را بشنواند
--> ( 1 ) - الاعراف 171 ( 2 ) - النساء 154 ( 3 ) - البقرة 93